A New Begining

Are you paying attention ? Good . If you’re not listening carefully you will miss things . Important things . I will not pause , I will not repeat myself and you will not interrupt me . If you think that because you’re sitting where you are and I’m sitting where I am that you are in control of what is about to happen , you’re mistaken . I am in control . Because I know things that you do not know .what I will need from you now is a commitment. You will listen closely and you will not judge me until I am finished . If you cannot commit to this then please leave the room . But if you choose to stay remember you chose to be here . What happens from this moment forward is not my responsibility . It’s yours .

. Pay attention

#the_imitation_game

IMG_5565

هشت، هشت، هشت.

انقدر که تنهام، انقدر که حرفی ندارم و در عین حال میل به فریاد کشیدن دارم که مثل ماهی بیرون آب درگیر بالا و پایین پریدن بیهوده ام. احمقانه ترین حس دنیا همینست. هیچ کاری نتوانی بکنی. مطلقا هیچ کاری. بنشینی و نظاره کنی چطور زندگیت را از دستانت میگیرند و تنها گوشه ای رهایت میکنند.

واقعا چرا؟ چه چیزی در وجودم ست که آدمها را وادار میکند دوستم داشته باشند، حتی زیاد، ولی بروند، بدون کلمه ای، همچنان دوست داشته باشند و برودن بدون اینکه حق انتخابی داشته باشم؟

رفتم حرم. مثل تمام وقتهایی که گم شده بودم و تمام وقتهایی که دلم شکسته بود و تمام وقتهایی که امید و آرزو داشتم رفتم حرم. یکهویی، یکدفعه، امروز خواستم و پس فردا همانجایی بودم که مثل سر سجاده پاهایم ریشه میدواند و به هرچیزی سر جایش چنگ میزند که از انجا تکان نخورد. ایستاده بودم جلوی ضریح، پر از شکایت بودم. برای بار اول، پر از شکایت بودم. چیزی نمیخواستم، دلخور بودم. البته که این واژه حق مطلب را ادا نمیکند.

ایستاده بودم جلوی ضریح و به التماس های زنی کنار من گوش میکردم و که برای متین و جعفر دعا میکرد و میگفت خیلی مشکل داریم امام رضا.

برمیگشتم به سمت جلو و با خودم میگفتم اصلا رویت میشود حرفت را عنوان کنی؟

السلام علیک … گویان رو به رویم را نگاه میکردم. متقابلن نگاه میشدم. آشفته، ساکت، پریشان، آرام…

با خودم چند قرار داشتم. مهمترینشان این بود که باور داشته باشم زمانی که دستم به ضریح برسد( بعد از ۵ سالگی) حتما معجزه ای در زندگیم اتفاق می افتد.

هواپیما که نشست مستقیم رفتیم حرم. تنها بودم. رفتم جلو که سلام بدهم. جلوی ضریح خالی بود. خالی خالی. رفتم جلو. آدمها از جلویم کنار میرفتند و رسیدم دقیقا کنار ضریح. نگاه میکردم و اشک میریختم. نمیفهمیدم چه میگویم ، چه میخواهم، در دلم چه بود. هرچه بود دلتنگیم به تمام آنها چربیده بود.

برگشته ام تهران. به همین تهران عزیز نفرت انگیز … یادم باشد سری به گالری هپتا بزنم و از بلوار کشاورز و  فلسطین و سید خندان و امیرآباد بگویم و شریعتی و ولیعصر و ….

همین تهران عزیز. نشسته ام و تا به حال خودم را انقدر دور حس نمیکردم. فکر میکنم… انقدر آرزویم دور است که ترجیح مقدرات آسمانی بر این باشد که خواسته ام تغییر کند چون به این شکل، من هرگز به چیزی ک الان میخواهم ، یا شاید دو روز پیش میخواستم نمیرسم.

حالا هی بنشین و تق تق روی کیبوردت بزن. خانواده بیرون در هال خوابیده اند و سرسختانه سر جایم هستم، نه کوله ای جمع کرده ام، نه حتی زلزله برای جان خودم اهمیتی دارد. ادعا نیست که ۴ زلزله ای که پشت سر گذاشته ام عینا این را ثابت میکند. همینقدر تهی، روزها را میگذرانیم و زنده ایم و حقیقتا فکر میکردیم که سخت جان تر از اینها باشیم.

۱۲٫ “If you love someone you tell them. Even if you’re scared that it’s not the right thing. Even if you’re scared it’ll cause problems. Even if you’re scared that it will burn your life to the ground. You say it. You say it loud.” – Mark Sloan

۱۳٫ “If there’s just one piece of advice I can give you, it’s this; when there’s something you really want, fight for it, don’t give up no matter how hopeless it seems. And when you’ve lost hope, ask yourself, 10 years from now, you’re gonna wish you gave it just one more shot because the best things in life, they don’t come free.” – Meredith Grey

«طول میکشد تا بفهمم آدمها آنچه میگویند نیستند. طول میکشد تا بفهمم آدمها آنچه میکشند و مینویسند نیستند. آنها حتی آنچه که قاب میگیرند نیستند. من هم آنچه نشان میدهم نیستم. نه مانند موزیکال ها با نظمم و نه مانند عکس هایم تر و تمیز و مینیمال. شاید حتی به پر احساسی نوشته هایم هم نباشم. ماها ملغمه ای هستیم از بعضی از چیزایی که نشان میدهیم و میگوییم و تمام آنچه که نشان نمیدهیم و نمیگوییم.
همینطور که انقلاب را زیر و رو میکنم، از کنار سر دری رد میشوم که حالا مال من است، چاله هایی را رد میکنم که از برشان شده م و کتابفروشی هایی را برانداز میکنم که با تک‌ تک شان ۹ سال خاطره دارم. به اینها فکر میکنم. به خاطرات. به رنگ ها، حس ها، کلمه ها و‌ نگاه ها. حتی به تمام آویزه ها و تمام آویختن ها و منتظر بودن ها…
به آدمها. آدمهایی که قبلا چقدر بی اهمیت و چقدر آسان بودند. به آدمهایی که دیگر نه بی اهمیتند و نه آسان.
به شک کردن ها. به لحظه ای که فکر میکنی هرگز چیزی را که فهمیده ای را نمیتوانی زیر سوال ببری و به روز بعد، یا بعدش که برمیگردی سر نقطه ی اول.
و به سوال… هزار سوال لعنتی که جوابی برایشان نیست. البته که هست اما دست تو نیست. البته که دست تو هست اما پرسیدنش کار تو نیست و از کنترلت خارج است. به هزار سوال لعنتی ای که مستاصل ترین آدم دنیایت میکنند.
در عنفوان کودکی، ده سال قبل-ده سال قبل به رقمش نیست که به اتفاقاتش است که زیاد است- که راه میرفتم و از کوه ها و دریا و گنج ها و سایه ها داستان مینوشتم، همگی تعقیبم میکردند. تمام شخصیت ها، خوب و بد، سر کلاس، سرویس، ماشین، شب قبل خواب زیر گوشم زمزمه میکردند که پایانم چه میشود؟ و من نمیدانستم. خوب شکل نگرفته بودند و نمیدانستم به کجا ختم میشوند.
از آن موقع خیلی گذشته. شخصیت هایم حالا ساخته ی من نیستند. من پیدایشان کرده م… تا حدی که گذاشته اند که بشناسمشان. آینده شان را من نمینویسم، که خودشان دنبالش میروند. من فقط پنجره ای به دنیایشان باز میکنم، نگاهشان میکنم و توصیف میکنم. من در زندگیشان هیچ کاره ام.
همین حس را به زندگی خودم دارم. انگار تنها نظاره گرم. گاهی که زیادی دردناک میشود-قبلا اینطور نبود، شاید یک ماهیست که این شکلی شده- فرار میکنم. آدم فرار نبودم اما فرار میکنم. پنجره را میبندم. پشت به آن تکیه میدهم به دیوار و فرو میروم در خودم تا… بگذرد.
چه میگفتم؟ آها. این انقلاب… انقلاب جادویی…»

بنظرم یکم دیر شده برای اینکه هیچ حسی نداشته باشم بت، میتونم همینقدر نگهش دارم… به سختی ولی میتونم.

ولی خدایی خیلی خری اگه منو دوس داشته باشی:))

منِ همیشه محو در پس زمینه …

نامه ی بیست و سوم

باید لیستی داشته باشم، لیستی از همه ی خوشی ها و ‌ناخوشی هایی که برای هم ساخته ایم. لیستی که تک تک ضربان هایی که قلبم پریده است را به خاطرم بیاورد، و تک تک شب های بدون خواب را نیز زنده کند. باید تمام سردرگمی هایم را بنویسم، باید تمام سردرگمی هایت را بنویسی، ما خیلی فراموشکاریم و روز هایی به تیرگی و گرفتگی امروز و دیروز… چند خط از خوشی ها را خواندن نعمت بزرگی میتوانست باشد.
دشمن عزیز! فکر نمیکنم که بدانی چه کوه در حال انفجار عظیمی پشت تک تک‌ کلمات گفته شده و گفته نشده ی من پنهان است. پس لرزه هایش را شبها-وقتی همه خوابیده اند- شاید بتوانی پیدا کنی اما خودش؟ فکر نکنم.
مثلا پشت هر سلامی که صدایم هربار در جوابش میگیرد، پشت هر خداحافظی ای جوابی برایش نمیشنوم، پشت هر جواب کوتاه و بلند، پشت هر خنده، هر چرخش، هر تق تق و آه ناگهانی و …
اینهارا هم نمیدانی که پشت هرکدام از این رفتارهای تو و چهره ی به ظاهر بی حرکت من چه سیل فکری جاری میشود. سیل است، میشکند، پر قدرت است، میشورد و خراب میکند و به ناکجاآباد میبرتش، هر فکری که قبل از او آنجا بود.
تا همینجا، همینجایی که ایستاده ایم، یا در واقع ایستاده ام-تو بسیار دورتری- احساساتم‌ افسار زده بودند، رمیدن و آرام گرفتنشان در اختیار آن بخش افسرده کننده و ترسوی عاقلم بود. از اینجا به بعد، از این قدم به بعد، انتخابی در راهم است. میتوانم افسار را رها کنم، چون که دیگر چموش تر از توان منست و میتوانم ساکتش کنم-کاری که همیشه خیلی زودتر میکردم- و تمام سیلاب ها و آتش فشان ها را خاموش کنم.
حقیقتا؟ نمیدانم انتخابم کدام است. از هر طرفی رفتن میترسم ولی از اینجا بودن از همه چیز بیشتر میترسم. خسته ام و هیچکدام از کارهای خوب و بدت جز آخرین ها یادم نیست. لیستی میخواهم از تمام شب های بی خواب و ضربان های زده نشده… از تمام خوشی ها و ناخوشی ها…

-«وقتی قرار شد دو دوست از همدیگر جدا بشوند میل دارند کمی کنار هم بنشینند. بیا تا همزمان با وقتی که ستاره ها در آسمان بالای سرمان زندگی درخشان خود را شروع کنند نیم ساعتی بنشینیم و با آرامش راجع به سفر و جدایی حرف بزنیم. آهان، ان درخت بلوط و این هم نیمکتی که زیر آن گذاشته اند. بیا، امشب در آرامش اینجا بنشینیم هرچند تقدیر چنین خواسته که دیگر هرگز در چنین جایی کنار هم نباشیم. خودش نشست و جایی هم برای من باز کرد تا بشینم.
-«ایرلند خیلی به اینجا دور است، جین، و من متاسفم که دوست کوچکم را به چنین سفر خسته کننده ای میفرستم. اما حالا که نمیتوانم کار بهتری برای تو انجام بدهم آیا چاره ی دیگری هست؟ آیا فکر میکنی از اقوام من هستی جین؟»
در آن موقع اصلا نمیتوانستم جوابی بدهم چون بغض گلویم را گرفته بود.
گفت:«این را ازین جهت میگویم که گاهی درباره ی تو احساس عجیبی به من دست میدهد-مخصوصا وقتی نزدیک من هستی، مثل حالا. مثل این است که رشته ای از یک نقطه زیر دنده های چپم با رشته ی مشابهی در همان نقطه از بدن تو به طور ناگشودنی و محکمی به هم گره خورده. اگر آن کانال متلاطم و راه خشکی که بیشتر از دویست مایل است میان ما جدایی بیندازد میترسم که آن رشته پاره شود و این احساس به من دست بدهد که قلبم مجروح شده. و اما تو، مرا فراموش خواهی کرد.»

نامه ی بیست و دوم

حس غرببیست‌ و بی نهایت آشنا. آویزانم به تک تک کلمه های گفته شده و گفته نشده و نوشته شده یا نوشته نشده. آن هزار اتاق قلبم را یادت هست؟ که گفته بودم همه منتظرند برای دوست داشتن تو؟ درهایشان باز باز است و بسیار آسیب پذیرند. برای بار هزارم میپرسم: هستی؟ نیستی؟
قرار نیست همه چیز آسان باشد. قرار نیست من و تو آسان باشیم. قرار نیست که مانند نفس کشیدن، یا نگران شدن که در جانم رسوخ کرده همه چیز طبیعی و بدون فکر بوجود بیاید.
از دیروز فروغ مدام زمزمه میکرد، از آن زمزمه های قدیمی بی نهایت آشنا. «تمام لحظه های سعادت میدانستند که دست های تو ویران خواهند شد.» و من نگاه نکردم نه؟
اتفاقا امروز هم «در کوچه باد می آمد» و تو خودت خوب میدانی که« این ابتدای ویرانیست»! فروغ زده شده ام و از کلماتش به من الان نزدیکتر نیست. من مینویسم و او آرام بین سطرهایم خودش را جا میکند. چاره ای نیست انگار. مینویسم و او در من خود را باز مینویسد.
چه میگفتم؟
آویزانم به فاصله های خالی بین کلمات جمله ها. به تمام گفته نشده ها. به تمام کلماتی که پشت زبانمان جا خوش کرده اند، تمام نگاه های دزدکی ای که تلاقی نمیکنند و تمام لبخند های دیده نشده و یخ کردن های ناگهانی.
«من از کجا می‌آیم؟
من از کجا می‌آیم؟
که این چنین به بوی شب آغشته‌ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را می‌گویم»
مزار این دو دست سبز جوان که آغشته ست به گرد مداد و آشناست به تق تق کیبورد در روزهای بی قراری. در این روزها که میگذرد هرروز … هرروز شگفت زده م میکند. هرروز بیش از روز قبل حس میکنم. قلبم مدام متورم و متورم تر میشود از شادی، سر خوشی، درد، ترس، غم و اینها همه باهم ذره ای فردا را ساده تر میکنند. لااقل گمان من اخر هر شب این است. بعد فردایی میرسد که نشانم میدهد بازم هست، همیشه بیشتر از ظرفیتم احساس هست.
«پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می‌خوانند…»

من پرم. بله… بهترین توصیف همینست. من پرم. پر نه به معنای مذموم و نه منفی و نه حتی مثبت. ما آدمها ملغمه ای هستیم از بعضی چیزهایی که نشان میدهیم و همه ی چیزهایی که نشان نمیدهیم و این روزها که میگذرد هرروز من کمتر حقیقت را نشان میدهم. پر تر میشوم … هرروز.

«سکوت چیست، چیست، ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته؟»
سکوت فاصله ی خالی بین کلمات است. سکوت فاصله ی بین یک جمله تا جمله ی بعد است. سکوت آن یک لحظه ی قبل از نفس عمیق و سربرگرداندن است. سکوت همه ی کاریست که این روزها از من برمی آید. سکوت همه ی آن چیزیست که نشان نمیدهم.
«میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد…»
مانند آن زمان که از زیر درختان خیس میگذشتی.
چرا نگاه نکردم؟ چرا نگاه نمیکنیم؟
زندگیم شده همان شیب پر از حادثه ای که میدانستم در انتظارم است. در مرکز گردبادی اسیر شده ام با هزاران اتفاق و … و تنها چیزی که مرا محکم سر جایم نگه میدارد تویی. تویی که حتی نمیدانم کجایی … هستی؟ نیستی؟

لعنتی! نمیتوانم نوشتم را تمام کنم. نمیتوانم نگویم و نمیتوانم بگویم! تمام شده ام. شده ام تمام صبر و تمام انتظار! شده ام یک بی پایان بین تیک تاک قدیمی ساعت …
«و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت»
چهار بار نواخت …»
حواسش هست. حواسش تمام و کمال هست. آشوبم و تلاطمم و طوفانم اما در پس تمام اینها دلم قرص است. حواسش هست و دلم آرام است به بودنش و نگاه کردنش و آغوشش که باز است و تمام قصه های خوبی که برایم میگوید.
«شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود
و در تنش فوران می‌کنند
فواره‌های سبز ساقه‌های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…»

نقطه، سر خط

خیلی خیلی قبلتر، از همان زمانی که روی تخته ی خانم امامی نوشتم «ث» و خوشحال بودم که رشت قبلا اینرا یاد گرفته ام، عاشق این بودم که با تمام مداد رنگی هایم تک تک کلمه هایی که یاد گرفته بودم را بنویسم. از قبل «باران» و «آب» و «بابا» را بلد شده بودم و‌ اولین نمره ی غیر بیستم را هم سر املای «ثریا» گرفته بودم.بعد در حیاط مجتمعمان وقتی نمیتوانستیم دیگر روی پایه ی سرسره-هنوز سرسره نصب نشده بود- و تاب به نوبت بازی کنیم و هوای تبریز کم کم سوز دار میشد، وقتی که برمیگشتم خانه، تفریحم جز برنامه ریزی برای داستان هایی که فردا میخواستم در مورد عابرهای پیاده رو تعریف کنم، میشد نوشتن کلمه ها کنار هم جوری که معنی بدهند. بعد کتاب داستان های قدیمی مادرم را کشف کردم و هزار بار خواندمشان، بعد سه جلد «باز هم بیشتر و بیشتر به من بگو چرا» بعد تمام کتاب های طرز کار چشم و مغز و عضله و اعصاب و گوارش، گاهی اطلس دایی، گاهی کتاب های طبقه ی بالای کتابخانه ی بابایی-اولین روزی که مصائب مسیح را خواندم و خشکم زده بود را هنوز یادم هست- و‌جودی ابوت و هری پاتر های عزیزم شدند بهترین منابع تخیل من. بعد شروع کردم که خودم داستان بنویسم… دوستان راهنماییم میدانند که چقدر موفقیت آمیز نبود، و برگشتم سمت کتاب های قدیمی. حالا بزرگتر شده بودم و سراغ تمام کتاب های بزرگسالانه ی منع شده میرفتم، و تمام‌ وقت هایی که از من انتظار تست زدن و مرور کتاب های درسی میرفت به خواندن ۴ جلد عظیم الجثه ی آن شرلی گذشت. مینشستم پشت پنجره های فلزی بزرگم، پاهایم را به شوفاژ زیر پنجره تکیه میدادم و خودم را بالا میکشیدم و بیرون را نگاه میکردم- به تک تک ادمهای برج رو به رویی و خانه های مشرف- و تمام این داستان ها را برای خودم و آنها تصور میکردم. زنگ های ورزشم به سهراب و فروغ خواندن گذشت و‌زمان های تفریحم در خانه-مثلا وقتی که از تست زدن فارغ شده بودم- به خواندن مثنوی و دیوان شمس و چین دادن بینیم و پناه بردن به حافظ.
حالا بعد از اینهمه سال خیره مانده ام به کتاب های جدیدم.نگران و آشفته! کی دود و دم تهران مرا از کتاب خواندن دور انداخت؟ سرعتم کم شده و به وضوح میبینم چطور مغزم هن هن کنان دنبال جملات میدود! مثل ماشین قراضه ای شده م که در اتوبان میخواهد ۱۲۰ برود در حالیکه اگر به ۸۰ هم برسد از هم میپاشد!
همان ذوق را میخواهم، ذوق داستان تازه، ذوق دیدن و خواندن و چیدن کلمات کنار هم تا « معنی بدهند». ذوق گرفتن کتاب در دستم و حفظ کردن جاهایی که دوستش دارم. ذوق شب بیداری تا تمام شدن داستان.
و همان فراموشی را میخواهم، فراموشی ای که با بدست گرفتن کتاب شروع و با تمام کردنش تمام میشد. همان رفتن به دنیای دور و دراز- دورتر از جایی که هستم- و برنگشتن تا اخرین زمان ممکن.

کتاب ها کتاب ها، این کتاب های دوست داشتنی که به قلمی «مارا بدست میگیرند و میخوانند»،شده اند مرهم این روزهای مه آلود و نامعلوم آغاز بزرگ سالگی. روزهایی که به زیر پتو خزیدن و به خاطرات پناه بردن ختم میشد قرار است تبدیل بشوند به روزهایی که به کتاب خواندن و‌چایی خوردن ختم میشوند. و من؟ همینکه بتوانم روانتر روی کلمات بلغزم‌ و لابه لای سطور کتاب جا خوش کنم و دنیای اطرافم را خاموش کنم برایم کافیست.