A New Begining

Are you paying attention ? Good . If you’re not listening carefully you will miss things . Important things . I will not pause , I will not repeat myself and you will not interrupt me . If you think that because you’re sitting where you are and I’m sitting where I am that you are in control of what is about to happen , you’re mistaken . I am in control . Because I know things that you do not know .what I will need from you now is a commitment. You will listen closely and you will not judge me until I am finished . If you cannot commit to this then please leave the room . But if you choose to stay remember you chose to be here . What happens from this moment forward is not my responsibility . It’s yours .

. Pay attention

#the_imitation_game

IMG_5565

نقطه، سر خط

خیلی خیلی قبلتر، از همان زمانی که روی تخته ی خانم امامی نوشتم «ث» و خوشحال بودم که رشت قبلا اینرا یاد گرفته ام، عاشق این بودم که با تمام مداد رنگی هایم تک تک کلمه هایی که یاد گرفته بودم را بنویسم. از قبل «باران» و «آب» و «بابا» را بلد شده بودم و‌ اولین نمره ی غیر بیستم را هم سر املای «ثریا» گرفته بودم.بعد در حیاط مجتمعمان وقتی نمیتوانستیم دیگر روی پایه ی سرسره-هنوز سرسره نصب نشده بود- و تاب به نوبت بازی کنیم و هوای تبریز کم کم سوز دار میشد، وقتی که برمیگشتم خانه، تفریحم جز برنامه ریزی برای داستان هایی که فردا میخواستم در مورد عابرهای پیاده رو تعریف کنم، میشد نوشتن کلمه ها کنار هم جوری که معنی بدهند. بعد کتاب داستان های قدیمی مادرم را کشف کردم و هزار بار خواندمشان، بعد سه جلد «باز هم بیشتر و بیشتر به من بگو چرا» بعد تمام کتاب های طرز کار چشم و مغز و عضله و اعصاب و گوارش، گاهی اطلس دایی، گاهی کتاب های طبقه ی بالای کتابخانه ی بابایی-اولین روزی که مصائب مسیح را خواندم و خشکم زده بود را هنوز یادم هست- و‌جودی ابوت و هری پاتر های عزیزم شدند بهترین منابع تخیل من. بعد شروع کردم که خودم داستان بنویسم… دوستان راهنماییم میدانند که چقدر موفقیت آمیز نبود، و برگشتم سمت کتاب های قدیمی. حالا بزرگتر شده بودم و سراغ تمام کتاب های بزرگسالانه ی منع شده میرفتم، و تمام‌ وقت هایی که از من انتظار تست زدن و مرور کتاب های درسی میرفت به خواندن ۴ جلد عظیم الجثه ی آن شرلی گذشت. مینشستم پشت پنجره های فلزی بزرگم، پاهایم را به شوفاژ زیر پنجره تکیه میدادم و خودم را بالا میکشیدم و بیرون را نگاه میکردم- به تک تک ادمهای برج رو به رویی و خانه های مشرف- و تمام این داستان ها را برای خودم و آنها تصور میکردم. زنگ های ورزشم به سهراب و فروغ خواندن گذشت و‌زمان های تفریحم در خانه-مثلا وقتی که از تست زدن فارغ شده بودم- به خواندن مثنوی و دیوان شمس و چین دادن بینیم و پناه بردن به حافظ.
حالا بعد از اینهمه سال خیره مانده ام به کتاب های جدیدم.نگران و آشفته! کی دود و دم تهران مرا از کتاب خواندن دور انداخت؟ سرعتم کم شده و به وضوح میبینم چطور مغزم هن هن کنان دنبال جملات میدود! مثل ماشین قراضه ای شده م که در اتوبان میخواهد ۱۲۰ برود در حالیکه اگر به ۸۰ هم برسد از هم میپاشد!
همان ذوق را میخواهم، ذوق داستان تازه، ذوق دیدن و خواندن و چیدن کلمات کنار هم تا « معنی بدهند». ذوق گرفتن کتاب در دستم و حفظ کردن جاهایی که دوستش دارم. ذوق شب بیداری تا تمام شدن داستان.
و همان فراموشی را میخواهم، فراموشی ای که با بدست گرفتن کتاب شروع و با تمام کردنش تمام میشد. همان رفتن به دنیای دور و دراز- دورتر از جایی که هستم- و برنگشتن تا اخرین زمان ممکن.

کتاب ها کتاب ها، این کتاب های دوست داشتنی که به قلمی «مارا بدست میگیرند و میخوانند»،شده اند مرهم این روزهای مه آلود و نامعلوم آغاز بزرگ سالگی. روزهایی که به زیر پتو خزیدن و به خاطرات پناه بردن ختم میشد قرار است تبدیل بشوند به روزهایی که به کتاب خواندن و‌چایی خوردن ختم میشوند. و من؟ همینکه بتوانم روانتر روی کلمات بلغزم‌ و لابه لای سطور کتاب جا خوش کنم و دنیای اطرافم را خاموش کنم برایم کافیست.

طول میکشد تا بفهمم آدمها آنچه میگویند نیستند. طول میکشد تا بفهمم آدمها آنچه میکشند و مینویسند نیستند. آنها حتی آنچه که قاب میگیرند نیستند. من هم آنچه نشان میدهم نیستم. نه مانند موزیکال ها با نظمم و نه مانند عکس هایم تر و تمیز و مینیمال. شاید حتی به پر احساسی نوشته هایم هم نباشم. ماها ملغمه ای هستیم از بعضی از چیزایی که نشان میدهیم و هرآنچه که نشان نمیدهیم.
همینطور که انقلاب را زیر و رو میکنم، از کنار سر دری رد میشوم که حالا مال من است، چاله هایی را رد میکنم که از برشان شده م و کتابفروشی هایی را برانداز میکنم که با تک‌ تک شان نه سال خاطره دارم. به اینها فکر میکنم. به خاطرات. به رنگ ها، حس ها، کلمه ها و‌ نگاه ها.
به آدمها. آدمهایی که قبلا چقدر بی اهمیت و چقدر آسان بودند. به آدمهایی که دیگر نه بی اهمیتند و نه آسان. حتما منم که مرتب نیستم، من جای خودم نیستم، مانند پازلی هزار تیکه جوری بهم ریخته ام که فقط دست خدا میتواند مرا بچیند.
در عنفوان کودکی، ده سال قبل-ده سال قبل به رقمش نیست که به اتفاقاتش است که زیاد است- که راه میرفتم و از کوه ها و دریا و گنج ها و سایه ها داستان مینوشتم، همگی تعقیبم میکردند. تمام شخصیت ها، خوب و بد، سر کلاس، سرویس، ماشین، شب قبل خواب زیر گوشم زمزمه میکردند که پایانم چه میشود؟ و من نمیدانستم. خوب شکل نگرفته بودند و نمیدانستم به کجا ختم میشوند.
از آن موقع خیلی گذشته. شخصیت هایم حالا ساخته ی من نیستند. من پیدایشان کرده م… تا حدی که گذاشته اند که بشناسمشان. آینده شان را من نمینویسم، که خودشان دنبالش میروند. من فقط پنجره ای به دنیایشان باز میکنم، نگاهشان میکنم و توصیف میکنم. من در زندگیشان هیچ کاره ام.
همین حس را به زندگی خودم دارم. انگار تنها نظاره گرم. گاهی که زیادی دردناک میشود-قبلا اینطور نبود، شاید یک ماهیست که این شکلی شده- فرار میکنم. آدم فرار نبودم اما فرار میکنم. پنجره را میبندم. پشت به آن تکیه میدهم به دیوار و فرو میروم در خودم تا درد بگذرد.
چه میگفتم؟ آها. این انقلاب… انقلاب جادویی. انقلاب دست ها ‌و کتانی های خاکی و پوستر های مقاله و پایان نامه و کتاب فروشی های هیجان انگیز و حالا پاییزی که آمده تا همه را دوباره رنگ کند. به سنگفرش جلوی دانشگاه که حالا نارنجی و سبز است، به دخترکانی که سوییشرت مردانه تنشان است، پاهایی که حالا صدای شکستن برگ های خشک را هم با خود دارند، پاییز به تمام اینها رنگ و بو اصافه میکند. حتما چند روز بعد زمین خیس خواهد بود و تا آزمایشگاه قعر زمین ما هم بوی خاک خواهد پیچید. حتما دوباره یک روز بیدار میشوم و انقدر منظره ی بارش برف روی کوه میخکوبم میکند که یک ساعت بهش خیره میمانم. حتما فصل درآمدن پالتوهایی که خودم را در آن گم میکردم هم میرسد. حتما شال گردن های رنگی رنگی م امسال لازمم میشود که در سوز باد آنرا دور صورت یخ زده م بپیچم و به نزدیک ترین لمیز برای یک لیوان شکلات پناه ببرم. حتما از صندلی های یخ اتوبوس متنفر میشوم، حتما ساعت ۵ بعد ظهر در ازمایشگاه دلم برای لحاف گرمم تنگ میشود. پاییز این همه حس با خودش می آورد… پاییز هم آنچه که نشان میدهد و میکشد و مینویسد و قاب میگیرد نیست.نه اخوان؟

نامه ی بیست و یکم

ما آدمها بهم وصلیم. وصل تر از آنکه در وهله ی اول به چشم بیاید. در پیاده روی ولیعصر یا میدان پانزده خرداد وقتی که منتظر تاکسی هستی یا سرت را پایین انداخته ای و بدو بدو مسیرت را دنبال میکنی و هرازگاهی سرت را بالا میاوری و چشمانت میفتد در چشمان دیگری- دیگری که سریع از کنارت میگذرد- فکرش را هم نمیکنی که دوباره ببینیش. جمعیت اطرافت همه از تو دورند.از تو وخوشحالی ها و مشکلاتت دورند. آدمهایی بسیار جدا و بسیار متفاوت … نه؟
ما آدمها خیلی بهم وصلیم جانم. خیلی! شاید بخاطر این شهر عوض کردن های مداومم است قبول، اما میدانی چند بار در همین تهران شده که آدمهایی که از چند طریق مختلف میشناختمشان -یا دوست شدیم یا فهمیدیم که هرگز نمیتوانیم دوست هم باشیم- خود آشنای هم بوده اند؟ شاید ، شاید، شاید ما هم همدیگر را میشناسیم نه؟ میگویند که بین هر دو نفری در دنیا تنها سه نفر وجود دارد. بین من و تو تنها سه نفر فاصله است. تنها …
اما از این وصل بودن حرف نمیزدم. از وصل بودنی میگفتم که بین دل های آدمهاست. از ریسمان های نازک و محکمی که قلب هایمان را بهم وصل کرده. از آن وقت هایی که شده دورادور از ناراحتی شخصی که هیچ تاثیری در زندگیت نداشته غمگین شوی، یا خوشحالیش شادت کند. از آن ضربان هایی که با دیدن شکستن دیگری ناپدید میشوند، و از آن لبخند های ناخوداگاهی که با چشم در چشم شدن با غریبه ها روی لبانت نقش میبندد. از آن زمان هایی که وقتی در مترو میبینی رو به رویی ت گریه میکند با خودت دلیلش را مجسم میکنی چرا و اینکه چگونه میتوانسی کمکش کنی، اگر نزدیک تر بودی. از تک تک دانه های تسبیح در شب آرزوها، رو به قبله، برای همه ی دور ها و نزدیک ها …
ما آدمها بهم وصلیم. من و تو بهم وصلیم. حتی اگر هم را نبینیم. حتی اگر هرگز هم را پیدا نکنیم، من و تو بهم وصلیم عزیزم. و اگر از نژاد آنهایی باشی که یوسف نجار را میشناسند … قول میدهم ضربان مان همگام هم بزند.

بلاخره …

قبلترها، یادم هست که تمام فکر و ذکر و خیالاتم رنگ بودند. خواب رنگ‌ میدیدم، فکر هایم همه رنگی بود.همه تصویر های متفاوتی که میشدند رویا و‌کابوس و هدف و ترس. این روز ها اما تمامش کلمه است. کلمه و واکنشی که قلبم به هرکدام دارد. یک نفر گوشه ی ذهنم نشسته ست و‌ مدام حرف میزند. از خستگی هایش، خوشحالی هایش و آرزوهای دور و درازش میگوید. گاهی انقدر بلند داد میزند که هیچ چیز جز او را نمیشنوم. گاهی به خواست من ساکت مینشیند یک گوشه و با خاطراتش طوری بازی میکند که من مجبور شوم پا به پایش از اول همه چیز را مرور کنم. بگیر از کارتون دیدن های بچگی، از آن اتاق سرسبزی که بوشهر میخواستم، از سازدهنی و ارومیه، از تبریز و‌ آن شرلی خواندن های بی وقفه و از تهران … تهران…تهران…
وولف داستانی دارد که سیر فکرش را نوشته ست. چگونه از فکر اینکه لکه ی روی دیوار چه است میرسد به تمام‌ تجربه ها و خاطره ها و چگونه تک تکش را با جزییات متصور میشود مبادا که مجبور شود بلند شود و بفهمد که آن لکه چه بوده ست. سیر افکار من هم همینگونه ست. همینقدر بین کلمات گم میشوم … هرکدام قصه ای دارند، پیشینه ای، آینده ای، هرکدام لجبازی مربوط به خودشان را برای بیرون ریختن از انگشتانم دارند.
چه میگفتم؟ از کجا شروع شد؟ دور زدیم؟
«نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد »… نگاه کن که چگونه مهر از لا به لای انگشتانمان سر خورد و فرار کرد! آخر مهر است و با اینکه هزار بار زندگیم به دور خود چرخیده انگار هیچ نشده و من هیچ تکان نخورده ام‌و همانجاییم که از ازل بودم و -دختر درونم زمزمه میکند- تا ابد میمانم.
خیلی چیزها در این دنیا حق همه ی ما آدمهاست. از میان این چیزها بعضی را داریم و سزاوارش هستیم، بعضی را داریم بی آنکه تلاشی کرده باشیم و بعضی را نداریم… بی آنکه مستحق نداشتنش باشیم. «کسی که نیست، کسی را که هست را از پا در می آورد.» این نداشته های نفرت انگیز رویایی مارا از پا در می آورند.
دختر درونم نشسته و با خودش آواز میخواند. با من قهر کرده. چند روز بود که مدام حرف میزد… از خوابهایش که ازشان مطمئن است، از حس درونی ش که فکر میکند مو لای درزش نمیرود، از تمام چیزهایی که دیده و شنبده و تمام‌ وعده ها و قول ها. هربار با صبر تمام دنیا را خاموش کرده ام، دو زانو جلویش نشسته ام‌ و برایش گذشته را جوری مرور میکنم که به یک « ساکت شو» ختم شده است. راضی نمیشود … تقلا میکند سوگواری میکند … نمیدانم با او‌ چکار کنم. نمیدانم با خودم چه کار کنم. نمیدانم با خودم‌ چه کار کنم.

نامه ی بیستم

تو‌ عین تمام رویاهای منی. نکند که من عین تمام رویاهایت نباشم؟
شبانه روز از خدا میخواهم که فقط وقتی عاشقم کند که مطمئن باشیم مال همیم. مثل قصه ها من راضی، تو راضی، خانواده ها راضی، همه چیز و همه کس بر وفق مراد‌ و آنگاه عاشقت شوم.
اما لعنتی! مگر میشود یکی از روزهایی که ناخوداگاه به تو‌ خیره مانده ام قلبم تند تر نزند؟ یا مگر ممکن است که پنهانی و از خود بیخود شده قربان صدقه ات نروم؟
عزیزم نکند تو همانی نباشی که باید؟ نکند دل بدهم به کسی که مال هم نشویم؟ نکند دل بدهم به دلداده ی دیگری؟نکند تو مرا نخواهی؟
در سراشیبیم. روزهایم مال من هست و ‌نیست. همگی یکی یکی از من سبقت میگیرند و من فقط به این فکر میکنم که این روزها چقدر هیچ چیز مال من نیست. دانشگاه مال من نیست. دوست هایم به من تعلق ندارند و حتی جسمم از من تبعیت نمیکند. قلبم گاه گاه که ناامید میشود دست از کار میکشد و من میمانم و دو دست یخ زده و چهره ای سفید. گاهی هم تند تند ، نمیزند که خودش را میکوبد، و من حیرت زده دردش را میکاوم‌ که مثل ماهی کدام دریا را دیده است که میخواهد خودش را برای رسیدن به آن بکشد؟
میگفتم عزیزم. هیچ‌چیزم مال من نیست. تو ‌هم نیستی. البته که نیستی. البته که هنوز حتی حضور نداری. البته که همه ی این حرفها خیال است.
«تو نیستی و‌جهان آکنده از عطر توست.»

نامه ی نوزدهم

#اول ـمحرم
عزیزم سلام.
حال و‌هوای جالبیست در دلم. شوق است و ترس. خستگیست و انرژی. صدای دست های هم نوای محرم می آید و من به نذر بی نیتی فکر میکنم که یک ماهش زود تر از آنی که فکر میکردم گذشت.
و صد البته که به پاییز! پاییز عجیب، پاییز سرد. پاییز پیچیدن شال گردن به دور صورتت-کاش برایت بافته بودم- و پاییز چپاندن دست داخل جیب-امسال جیب هایم بزرگند شکر خدا- و پاییز تو.
برایت گفته ام؟ که هرچه داریم از آن دو گنبد داریم؟ از سلام هایی که میدانم بی جواب نمی‌مانند تا آن جمله هایی که دیگر جاری میشوند و گیر نمیکنند… دلگیر نشو! از قصد دقیق نمینویسم. باید سوال برایت ایجاد شود تا بپرسی یا نه؟ خودت هم باید بدانی… که حتما میدانی… که به دلم افتاده تنها یک نماز صبح را همانجایی بخوانم که بوی سیب میدهد…
نوشته بود که در هرکدام ما هزار نفر نهفته است. تو‌کدام را در من برمی انگیزی؟ برای همین دوستت دارم؟ برای کسی که از من میسازی؟ ما به سر هم چه بلایی می‌آوریم؟
تو هنوز نیستی… هنوز نمیشناسمت… از تقلا افتاده ام… نمیتوانم به هزاران چشمی فکر کنم که مرا میبینند و مرا قضاوت میکنند و کلماتم را عوض کنم که مبادا به مذاقشان عجیب بیاید. این خصوصیست، بین من و‌ تو. از همان لحظات مخصوص به خودمان، از همان ها که نشود فاش کسی.
میبینم روزی را که نشسته ای و اینهارا میخوانی. من از دور نگاهت میکنم که چطور چشمانت روی هر جمله سیر میکنند. لابد با خودت فکر میکنی کی این را نوشته ام؟ چه حالی داشته م؟ آن موقع همدیگر را دیده بودیم یا نه؟ بعد از آنجا که خوب مرا میشناسی میدانی که هیچ‌ جمله ای بی‌دلیل نیست. به تک‌ تک کلمات فکر میکنی و برایت هرکدامشان سوال میشوند. لابد من هم که در چارچوب ایستاده بودم برای لحظه ای از دیدنت سیر میشوم‌ و برای هردویمان چای لیمو عسل می‌آورم، بر خلاف تمام دختران دنیا که عاشق دم کردن چای با هل‌ند. خیلی اتفاق ها ممکن است بیفتد. از من میپرسی که حالم این روزها چه بود؟ من از تو‌ میپرسم که بی من چه کار میکردی؟ ما به سر هم چه بلایی می آوریم؟
من پایان بلد نیستم. تا به حال نه تمام کرده ام نه تمام شده ام. نمیدانم یک قصه چطور تمام میشود. نمیدانم قصه مان چطور تمام میشود. پایان باز این را هم بگذار به حساب همین نابلدیم.
کاش هیچوقت تمام کردن را یاد نگیرم.

از توییت طور ها

مدتها بود که وبلاگو آپدیت نکرده بودم، البته این توضیحم برای دل خودمه. حقیقتن حتی توضیحی هم ندارم. بارها نوشتم و پاک کردم، امسال داستان تهران رو شرکت کردم، اتفاقای خیلی زیادی افتاد ، افتادم، پا شدم، خودمو سرزنش کردم، رد شدم، نوشتم نوشتم نوشتم… هیچ توضیحی ندارم… ندارم چون دلم نمیخواست برگردم اینجا. گاهی دلم میگیره از اینهمه نزدیکی روحی که ختم میشه فقط به همین نزدیکی روحی. که فراتر نمیره، نمیشه بره… بسکه دنیای بیخودی داریم.
اخ دلم میخواست … گاهی میشد دکمه ی جنسیت رو خاموش کرد … کاش میشد مثل انسان تعامل داشته باشیم و دوست باشیم و رفیق باشیم، البته که نمیشه الان، البته که فقط میشه از دور مواظب بود، از دور نظاره کرد و از دور مدام دعا کرد…
دلم گرفته، دلم تنگ شده و کاری راجب هیچ کدوم ازم برنمیاد.

اینهمه نگرانی از کجا میاد؟ نمیدونم. چرا چرا باید نگران آدمهایی باشم که بدون من زندگی خوبی دارن حتی؟ یا ندارن … یا نمیدونم … این میل به وصل بودن به همه ی کسایی که میشناسم از کجا میاد؟
چرا باید انقدر نگران تنهایی دیگران باشم؟ مدام اطمینان بدم به خودم و به اونها که من هستم. ببین! هستم! چه دوست نزدیک، چه یه آشنای اینستاگرامی، چه کسی که وبلاگشو میخوندم، چه کسی که ته ارتباطم باهاش در یک اتاق بودنه … چرا باید اینهمه نشونه ی ریز و درشت از تنهاییشون دستم بیاد؟ از غصه هاشون، نگرانی هاشون، تقلاهاشون، تنهایی هاشون … و دلم بخواد که کاش میشد تک تکشونو بغل کنم و بگم درست میشه و درست هم بشه …
خودمو نمیفهمم. بیشتر از هرکسی روی کره ی زمین خودم برای خودم ناشناخته م. اینهمه حس و نگرانی و تعلق به اینهمه آدم اطرافم که حتی شاید منو یادشون هم نباشه … داره منو میکشه، داره منو میکشه، داره منو میکشه.